ميرزا محمد حيدر دوغلات

354

تاريخ رشيدى ( فارسي )

قلعه ظفر بودند . چون ميرزا خان مرد عاجز بود ، چندى كه در حواشى ميرزا خان مىبودند از جهت عجز ميرزا كاس ياس را در صحبت‌هاى ملاحظه تجرع مىنمودند سلطنت قلعه ظفر كه مقدار نيم نانى نبود در طبق عرض نهاده در نظر دريا اثر خان معروض داشتند . خان به آن ملتفت نشده فرمود كه ميرزا خان كه عمه‌زاده من باشد از حوادث چرخ كژ رفتار به صد محنت خزيده ، تعارض به وى و انتزاع از وى در دين مروت محذور و در مذهب فتوت محظور است . از اين جهت زود عبور نمود به كابل رفت . بعد از گذشت خان از قلعه ظفر به هژده روز بنده نيز پيش ميرزا خان رسيدم كه سابقا مذكور شد . چون خان به كابل رسيد ، پادشاه مورد خان را با اعزاز و اكرام هر چه اعزّ و اكرم تلقى نمود . بارها خان مىفرمود كه در ايامى كه در كابل بودم به آن بىغمى اوقاتى گذشته است كه هرگز نگذشته است و نگذرد ، زيرا كه متعددى مهمات سلطنت كه اشق امور است ، پادشاه بود و ملخص سلطنت كه انواع فراغت باشد از مطلق العنان بودن و آشنايى مردم در صورت ( 152 ر ) ملازمت به اين كس و متصديان امور سلطنت را از آشنايى آشنا و بيگانه و نيك و بد جدا نباشد . در آن ايام اطلاق عيان به نوعى بود كه بهركه خوش آمدى آشنايى كردى و هيچكس را بر من تكليفى نبود . اين اعظم فراغت است و همچنين هرچه به راى طبيعت و خواست خاطر بودى البته بى از ترددى ميسر بودى و مآل بد روزگار را آن‌قدر كه به همه ابواب كافى بودى پادشاه آن را متوق 181 مهيّا داشتى بلكه مع زيادتى . « 1 » در آن مدت دو و نيم سال چنان روزگار بىغمى گذشت كه هرگز غبار غمى بر حواشى خاطرم خطور نكرد و انديشه كه در خاطرم مىگشت همين بود كه امروز صحبت و خصوصيت فراغت به چه كيف و كجا خواهد بود و در آن ايام مرا هيچ دردى نبود مگر از خمار و هيچ پريشانى نبود مگر از زلف يار و در آن مدت هميشه از سرپنجه عشق ، گريبان صبرم دريده بودى و در آرزوى لعل و لاله رويان بغل‌ها بريده مرغ جانم از غير غزال چشمان وحشى صفت رميده بودى و به دام زلف ايشان آرميده . اگر پيالهء شراب تجرع كردمى در آرزوى لب ميگون ايشان بودى و اگر نوالهء كباب تناول كردمى از آتش شوق ايشان بودى .

--> ( 1 ) . نگ : - زيرا كه متعددى . . . زيادتى .